معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - ساقيا
ساقيا
بگفتم از که نالم گفتي از خويش
الهي بر دلم از عشق زن نيش
که دانم دوست ميداري دلِ ريش
ز بس لبريز مهرت شد درونم
نميگنجد به خونَم رنگ خونَم
مرا تا دوستي، اي با همه دوست!
خيال دشمني را بَرکَنَم پوست
به يادت بُتپرستان در خروشند
به از آنان که غافل چشم و گوشند
فراموشي فراموش دلم باد
بروني همچو دود محفلم باد
الهي نيمکُشتِ نيم نازم
مزن تيغ تغافل بر نيازم
در آن کشور که معشوقي تو اي دوست
کبوتر بال و نامه افکند پوست
اگر مستم توأم سرمست کردي
زِمَستان خودَم يکدست کردي
در اين بُستانسراي ناز و نوشت
گل و لاله، دل و دلبر فروشت
فتادم تا قدت دستي نمايد
قيامت گرچه دير آيد، بيايد
اگر گويي که اي افکندهي من!
فلک نَبوَد دهان خندهي من!
گَرَم از در براني بيبهانه
چو خون کُشتهات گردم روانه
وگر گويي که گامي چند پيش آي
سَرَم صد گام اُفتد پيش از پاي
گريبان شد غُلِ پرهيزم از تو
که تا در بندگي نگريزم از تو
الهي جُرمم از انديشه پيش است
که از هر کهنه و هر تازه بيش است
چو گل، اوراق ديوانم به هم پيچ
که فردا در شکفتن ميشود هيچ
اگر طومار جُرمم پهن گردد
به شستن ابر رحمت، رهن گردد
بگفتم: جان من؟ گفتي: دل ريش
بگفتم: از که نالم؟ گفتي: از خويش
بگفتم: وعدهاي؟ گفتي: سحرگاه
بگفتم: قاصدي؟ گفتي: يکي آه
بگفتم: خانهات؟ گفتي: دل تنگ
بگفتم: بالشم؟ گفتي: سرِ سنگ
بگفتم: بر گنهکاران رحيمي؟
بگفتي: دل مترسان نيست بيمي
بگفتم: جرأتم را دسترس نيست
بگفتي: بيجگرتر از تو کس نيست
بگفتم: رحمتت؟ گفتي که: عام است
دو عالم را رگ ابري تمام است
بگفتم: قطرهاي گر بيشتر نيست
بگفتي: جِرم عالم آنقَدَر نيست
مثنوي محمود و اياز: زلالي خوانساري